ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

اولین باری که برات رژلب زدم92.9.27

سلام و یه بوس آبدار به جیگل خودم عشقم امروز یعنی 92.9.27یکم شیطونی کردیم اول موهات بستم و بعدش برات رژلب زدم آخه من عاشق اینم که دخمل کوشمولوها رژلب بزنن ولی اگه بابایی بفهمه کشتتم ولی اصلا مهم نیست البته گفتم خودت رفتی سراغ رژلبم و برداشتی زدی به لب یه دروغ مصلحتی بود دیگه اینم یه عکس متفرقه الهی همیشه لبت خندون باشه به کوری چشم حسودا و دشمنات ...
1 دی 1392

اولین دمپایی و بادی و لگوی خانه سازی که برات خریدیم92.9.29

یه سلام تپل و ناز به جوجه گل ناز خودم که هرروز که میگذره داره دیونه ترم میکنه امروز با بابایی رفتیم گناوه البته بدونه تو تورو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم اول کلی گشتیم و بعد شروع به خریدن کردیم برای تو یه اولین دمپاییه زندگیت خریدیم و امیدوارم همیشه روی پاهات بایستی دخمله نانازم بعدشم بادی و لباس کلاهدار خریدیم و لگوی خونه سازی و 3تا موگیر و گلسر و واسه خودمم یه رژلب و رژگونه و یه شلوار خریدم واسه خونه هم برنج و سس خریدیم واسه باباییم هیچی نخریدیم حقشه . اینم عکس موگیرات اینم عکس لگوت اینم عکس بادیت و لباست اینم اولین دمپاییت ...
29 آذر 1392

یه خبر خوب92.9.21

دختر خوب من عزیزم الان یه خبر خوب شنیدم الان داشتم به وبلاگ نیلوفرانه سر میزدم که فهمیدم نیلوفرجون  داره مامان لولوفر میشه و باردار شده بعد این همه سختی و درد و رنج و مشکلات ولی همه اینها فدای یه تاره موی نینیش ایشالله که خودش محکم به مامان لولوفرش بچسبونه و جوجه کوچمولوی خوبی باشه منکه وقتی فهمیدم گریم گرفت ولی مبارک باشه خدایا ممنون ازت بابت تمام کارهایی که در حق ما بنده هایت میکنی ...
21 آذر 1392

واکسن 1سالگی و کمی گردش 2نفره92.9.17

سلام به عشق خودم دخمل ناز که یکساله شده و خودش الکی الکی یکساله توی خونمون جاکرده باید بکشمت از بس شیطونی تو امروز رفتیم واکسن یکسالگیت بزنیم البته باید 92.9.10 میزدیم ولی چون سرما خورده بودی تب کرده بودی و بعدشم یه ویروسی گرفتی که داشت بدنت جوشهایی شبیه تاول میزد بخاطر همین به بهداشت که زنگ زدم گفت بذار وقتی خوب شد بیارش واسه همین امروز رفتیم که وزنت 11کیلو 100گرم و قدت 73سانت بود که گفت همه چیزت طبیعیه و دیگه میتونی همه چی بخوری و بجای شیره خشک هم دیگه شیبر معمولی میتونی بخوری آخه چندروزی به شیرخشک حساسیت پیداکردی و همینکه میخوری سریع دفعش میکنی چون شیر خشک نان3دیگه تولید نمیشه مجبورم نان2بهت بدم که بتو هم نمیسازه خلاصه تورو دادم بغل ...
18 آذر 1392

9.9.92تولد 1سالگیت مبارک عزیزه جونم

تولد،تولد،تولدت مبارک ت ولدت مبارک شاه دخترمن بالاخره 1سالت شد.پارسال همچین روزی بدنیا اومدی و من و بابایی رو خوشحال کردی و امسال هم که دیگه خوشحالیمون با شیطونیهای تو کاملتر شده عشق من.برات یه جشن تولد خوکشلیم گرفتم که نگو رقص نور و کیک و شام و میکسر آب میوه و موز و شکلات از س8 شب تا 10شب بود کلی زدیم و رقصیدیم و کادو هم از طرف من و بابایی که تکپوش طلا گرفتی،مامان ملیحه و خاله فرزانه که سکه هخامنشی هرکدومشون بهت دادن،دایی میثم لباس تولدت برات خرید و خاله فریده هم برات یه تاب خوشگه موزیکال خریده بود و عمه طیبه 50هزارپول تومان وعمه طاهره 30 هزارتومان و عمو محمد 30 هزار تومان و عموروح الله یه شلوار بیرونی و مادربزرگ مدینه هم 50 هزارتومان پ...
11 آذر 1392

اماده شدن برای جشن تولد 1سالگی سارینا92.9.4

وای جوجه مامان باورم نمیشه داره 1سالت میشه و الکی الکی یکساله که پیش مایی خدا حفظت کنه از هرچی چشم حسود  نزدیک 1ماهه که کم کم دارم وسایلای تولدت اماده میکنم و برنامه ریزی میکنم یسری92.7.24 ظروف یکبارمصرف و وسایل تزئین خریدم و یسری دیگه هم روز 92.8.30 رفتیم بازار و برات کلاه زمستانه و آبمیوه تولدت گرفتیم و یسری دیگه هم که روز1.9.92 رفتیم شیرینی فروشی اطلس و 5کیلو کیک 2طبقه سفارش دادیم برای روز جمعه که میشه 92.9و8 البته تولدت 9.9.91 شنبه بود ولی چون قرار شد مردهای فامیلم دعوت باشن انداختیمش جمعه تا مشکلی پیش نیاد تا اینکه 92.9.3 کارتهای تولدت نوشتم و به دست فامیل رسوندم و امروزم که با اجازت 92.9.4 رفتم سفارش ساند...
5 آذر 1392

92.8.27 بدون کمک تا چندقدمی باذوق میدویی سمت من یا بابایی

یدنیا سلام به جوجه عشق خودم که وای روز بروز داری ذله تر میشی و مارو روانی خودت میکنی پدرسوخته هرروز کارای جدیتری انجام میدی و این نشونه بزرگ شدنته الهی من فدات بشم و بابایی برات بمیره امروزم یکی از اون کارای جدیدت این بود که تونستی بدون کمک روی پاهای خودت بایستی و چندقدمی هم بدون کمک راه بری وای کوچولوی شیرین من واقعا خوردنی هستی آخر کی من و بابایی یروز بذاریمت جلومون بخوریمت خدا میدونه ولی الانم کم کم دستت میگیریم توی خونه راهت میبریم تا یاد بگیری و عادت کنی تازه از 1ماه پیشم یادگرفتی میتونی با نی نوشیدنی بخوری  ...
4 آذر 1392

18.8.91 دیدم 8مین دندانتم درومده مبارکککککککککککک

جوجه دخمل من مرغ عقش من جیگر مامان امروز دیدم 8مین دندان از سمت راست بالاییتم درومده آی ذوقیدم دیگه خوب خوردنیهارو گاز میزنی مثل سیب و انگشت من بدبخت که جیغم میره هوا و توهم که بدتر مثل نامردا بیشتر فشار میدی ولی بازم گل منیا وروووووووووووجک نازم ...
30 آبان 1392

92.8.22اولین تاسوعا و تعزیه رفتن با سارینا

سلام عشق مامان دختر گلم عشقم  امروز روز تاسوعای حسینی  و تو اولین سالیه که همراه ما هستی توی این روز البته پارسال این موقعه باردار بودم توی ورووجک چقدر خوش بود و زود گذشت یادش بخیییر.حالا امسال بندرگاه تعزیه بود هوا هم ابری بسیار خوبی بود و جون میداد بزنی از خونه بیرون چند قطره بارونم میومد از صبح واسه همین من و تو خاله فریده و خاله فرزانه رفتیم بندرگاه تعزیه و کلی عکس گرفتیم که عکساش بعد میزارم یکمی هم رفتیم کنار دریاش و توی آبش بازی کردیم و برگشتیم بوشهر رفتیم ساحلی و ششم بهمن یدوری خوردیم وس 4 اونارو رسوندیم خونه و بعدهم اومدیم خونمون کمی استراحت کردیم دوباره س 6و نیم با بابایی زدیم بیرون اول رفتیم 1کیسه برنج با 1کارتن بیسکویت ...
24 آبان 1392